مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
1221
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - اللَّهمّ لا تنس هذا اليوم للمختار وأجزه عن أهل بيت محمّد خير الجزاء ؛ سوگند با خداى أزين پس بر مختار عتابى نيست . وبه روايتي ديگر چون عبداللَّهبن كامل به سراى عمر بن سعد درآمد وگفت به حضرت أمير راه برگير آهى سرد بركشيد وگفت : اى عبداللَّه هر زر وسيم كه مراست تورا دهم وتو مرا به خويش گذار تا از كوفه به ديگر سوى روى نهم وجان از مختار بدر برم ، عبداللَّه گفت : اى شيخ ، دغدغه به خاطر مسپار كه تورا از أمير مكروهى نمىرسد چه اگر أمير را با تو محبت نبودى تاكنونت مهلت نگذاشتى ويقين دارم كه مىخواهد با تو نوازشى به سزا كند واين آيهء مباركه را تلاوت نمود : « عسى أن تحبُّوا شيئاً وهو شرٌّ لكم وعسى أن تكرهوا شيئاً وهو خيرٌ لكم واللَّه يعلم وأنتم لا تعلمون » . پسر سعد چارهاى جز أجابت فرمان نديد ، پس درّاعه بپوشيد وعمامه به سر درپيچيد وعصا بهدست گرفت وبا اين هيئت پياده راه سپرد تا به دار الاماره رسيد ، أبو عمره حاجب وخير غلام مختار گفتند : اى شيخ ، در اينجا جلوس كن تا أمير را از قدوم تو بشارت دهيم ، پس أو بنشست وايشان خبر به مختار بردند ، فرمود : اورا به من نياوريد ودر همانجا زودش سر از تن برگيريد . غلام مختار خير بيرون آمد ودامن بر كمر برزد وآستين بركشيد ، عمر چون اورا به اين صورت بديد بترسيد وبلرزيد وگفت : هان اى خيّر ! برگوى تا به چه خيال اندرى ؟ خيّر گفت : خير است ، هماكنون با تو معلوم افتد ، پس شمشير بركشيد وگفت : اى ملعون ، همانا به آرزوى حكومت رى پسر رسول خداى صلى الله عليه وآله را شهيد ساختى ، اما سپاس خداى را كه به اين آرزو دست نيافتى ، هماكنون اين هديه از من بپذير ويادگار نگاهدار ، پس چنان شمشير بر گردنش بزد كه سرش چندين گام از تنش دور افتاد وآن سر را به خدمت مختار درآورد . چون مختار بديد ، اين آيت بخواند : « فقطع دابر القوم الّذين ظلموا والحمد للَّهربّ العالمين » واين ملعون را دو پسر بود ، يكى را حفص مىناميدند وديگرى را محمد مىخواندند ، مختار حفص را كه پسر بزرگتر بود حاضر ساخت وسر پدر را پيش أو بنهاد ، چون بديد وبشناخت ، نعرهاى بركشيد واز هوش بشد وچون به هوش پيوست ، مختار گفت : راست بگوى آن روز كه به حكم پدرت سر امام حسين عليه السلام را بريدند هيچ گريه وزارى نمودى ؟ گفت : نى ، پس مختار بفرمود تا سر اورا از تن جدا كرده پهلوى سر پدرش نهادند ، آنگاه بفرمود تا آن پسر ديگرش محمد را درآوردند وآن دو سر را نزد وى نهادند وبدو فرمود : اين سرها را بشناسى ؟ گفت : آرى ، از آن پدر وبرادر من است كه اكنون به جزاى عمل خويش رسيدند . اى أمير ، در آن وقت كه ابنزياد زشتنهاد پدرم را به كربلا مأمور مىكرد من بدو بسى نصيحت نمودم واز ارتكاب چنين امر شنيع مانع شدم لكن در وى اثر نكرد وبرادرم اورا ترغيب همىنمود ، من از هر دو تن در دنيا وآخرت بيزارم ، مختار از اين سخنان خرسند گرديده ، رويش را ببوسيد وفراوانش نوازش فرمود و -